خریت

سلام
ایول به همون خانم خوبی که تو وبلاگ ساروی کیجا این مطلب رو نوشته
واقعا خوشم اومد
نه بابا به غیر از این انجمن دانشجویی بقیه هم یه چیزایی می فهمن
 
 
خريت نه تنها علف‌خوردن است ...
 
رادیو اعلام می‌کنه «پیروزی آتش‌بس مبارک» !!!! پیروزی آتش‌بس ؟؟؟ پیروزی آتش‌بس دیگه
 
 چه صیغه‌‌ایه ؟ اصلا ما این وسط چه‌کاره‌ایم که باید دیشب می‌رفتیم پشت‌بوم و با صداهای
 
انکرالاصوات  «الله اکبر» سر می‌دادیم ؟ چه‌کاره‌ی این جنگ بودیم که اتوبوس‌ها با چراغ
 
 روشن توی خیابون دور می‌زنند و بلیت نمی‌گیرند ؟ چه‌کاره‌ی این آتش‌بسیم که متروها رایگانند
 
 ؟ ما که هر روز دو ساعت برق نداریم ، و همواره داد مدیران شرکت برق برای صرفه‌جویی به
 
 هواست ، چرا باید چراغ‌های تمام خیابون‌هامون زمانی که آفتاب داره به وسط آسمون می‌رسه ،
 
 روشن باشه ؟ این چه وضعیت مسخره‌ی اسف‌باری است ؟

ما خریم ، چون چشم‌ها و گوش‌هامون رو به روی هر حقیقتی می‌بندیم و فقط به اخبار شبکه‌های

 ایران نگاه می‌کنیم و هرچی خوراک مغزی جلوی ما بریزند همون رو هورت می‌کشیم و تا دو

 روز هم نشخوار می‌کنیم . ما خریم ، چون وقتی یک ماه به ما دست بریده و سر شکسته و

 جنازه‌ی سوخته و بچه‌های گریان و زن‌های نالان و خونه‌های ویران رو نشون می‌دن ، دور

 دنیای مجازی راه می‌افتیم و می‌نویسیم «من از قوم صهیون متنفرم» !! ما خریم ، چون وقتی از

 اسراییلی‌ها به عنوان صهیونیست یاد می‌کنند حتا نمی‌دونیم صهیونیسم نام قوم یهود نیست ، بلکه

 نام یک حزب بوده که فقط برای بازگشت یهودیان به سرزمین مقدس تشکیل شده بوده و

 سال‌هاست که دیگه وجود نداره . ما خریم ، چون فکر می‌کنیم حضرت مستطاب سید حسن

 نصرالله هم مثل بعضی‌های دیگه یه کابل مستقیم به خونه‌ی خدا داره و صاف از اون‌جا دیتا

 داون‌لود می‌کنه و هرچی می‌گه حق مطلقه . ما خریم ، چون از تلویزیون فقط خرابی‌ها و

 کشته‌های لبنان رو می‌بینیم و فکر می‌کنیم حزب‌الله لبنان روی سر زن و بچه‌های اسراییل گل و

 گلاب می‌ریزه ، نه بمب و موشک .

 

چه ساده می‌شه با احساسات این ملت بازی کرد . مادری که تصویر جنازه‌های بچه‌های لبنانی رو

 می‌بینه ، با یک هم‌ذات‌پنداری ساده به بچه‌ی خودش فکر می‌کنه و با تخیل قوی و داستان‌پردازی

 که تخصص مغزهای ایرانیه ، همون تصویر رو روی بچه‌ی خودش مونتاژ می‌کنه و از اسراییل

 متنفر می‌شه . به همین سادگی ، به همین بی‌مزگی . حالا اگه در تمام این 34 روز تصویر

 جنازه‌ی بچه‌های اسراییلی رو دیده بودید ، خیلی خیلی طبیعی بود که از لبنان متنفر بشید .

 

 مسخره است ، نه ؟

زنی که سه میلیون تومن پول نقد و مقدار زیادی طلا و جواهر برای فرستادن به لبنان اهدا کرد ،

 آیا هیچ آدم فقیر و گرسنه و بی‌خانمانی رو در حومه‌ی تهران ، در تهران ، در محله‌ی خودش ،

 در دو تا کوچه و خیابون دور و بر خونه‌اش ندیده بود ؟؟

بله ، ما خریم ، چون یکی از بندهای اصلی قطع‌نامه‌ی شورای امنیت که دولت‌های لبنان و

 اسراییل اون رو پذیرفته‌اند ، خلع سلاح کامل حزب‌الله است و ما برای پیروزی حزب‌الله لبنان

 جشن می‌گیریم .

لعنت به ما ، که هر روز گوش‌های دراز مخملی‌مون رو به اخبار صدا و سیما می‌سپاریم و با

 جدیت و پشتکار به خریتمون ادامه می‌دیم

 

پدر

روز پدر خیلی اروم و ساکت از کنارمون گذشت بدون هیاهوی روز مادر

 

راست میگن که همیشه روز مادر طلافروشی ها شلوغه و روز پدر جوراب فروشی ها اما حتی

 

 همون یه دونه جوراب رو هم نخریدم اما به حساب اینکه بچه ناخلفی بودم نگذارید حجب و حیا

 

و حتی شرم از چهره ات چنین مجالی رو نداد اخه به قول امیرحسین(صاحب وبلاگ غم

 

تنهایی) به یه کوه استوار و محکم میشه هدیه داد؟

 

هدیه ندادم حتی به روی خودم هم نیاوردم که روز پدره اما می دونم که از خیلی از کسایی که

 

بهت هدیه اوردن بیشتر به هم نزدیکیم به قول خودت اگر تو محمود شوکت خوبی هستی منم

 

نوشین (یکتا ناصر در اولین شب ارامش) خوبی هستم

 

سالها مانند یه کوه واقعی استوار و پابرجا به خاطر من ایستادی خم به ابرو نیاوردی و فقط ازم

 

خواستی درس بخونم و سعی کنم همونی باشم که میخوای نمی دونم تا حالا چقدرش رو براورده

 

کردم اما مسلما تا دکترای الکترونیک خیلی فاصله دارم

 

بارها خیلی چیزهایی که فهمیدی نگفتی به پاس همه فهمیدن ها و نگفتن ها واسه من همیشه بهترین

 

 بابای دنیا بودی

 

دوستت دارم و روزت مبارک

 

 

 

 

 

زلزله

قضیه شهر ما و زلزله هم در نوع خودش حکایتی است شنیدنی

بار اول که زلزله اومد ملت همگی یه بار رفتن سمت را ست برگشتن سمت چپ تموم شد حالا کسی هم که باورش نمی شد زلزله بوده همه با قیافه های خوابالو (اخه ساعت 5 صبح بود) نگاه همدیگه می کردن غیر از من شجاع که پریده بودم بیرون (تو کل شهر فقط من فهمیدم زلزله اومده) به علت همین چاوکی بیش از مورد من است که بابام گفته اگه همه بمیرن من برای این قضیه ورا ثت مراثت هستم

بار دوم ظهر بود کسی خونه نبود تا وقتی زمین می رفت و میومد که ادم مگه می تونست تکون بخوره ولی همین که تموم شد من باز هم از همون پنجره اتاقم مثل مورد قبلی پریدم بیرون (چقدر من زرنگم)

بار سوم والا ما اصلا نفهمیدیم این زلزله 5 ریشتری که میگن کی اومده قبلش یه چند روزی می گفتن این گسله ناقلا فعال شده ولی مگه ما تو گوشمون می رفت می گفتن هلال احمر شهر پر شده بوده از ملافه های سفیدی که بهش می گفتن کفن.ن.ن.ن.ن.ن.ن(این یکی رو دارم جدی میگم )همه اینها رو می شنیدیم و حتی بعضی هامون دیده بودیم اما باور نمی کردیم  تا این که یه روز صبح پاشدیم دیدیم زیر نویس شبکه خبر هی داره میاد و میره (دیدین که میره و میاد ) و هی می نویسه

 زلزله ای به بزرگی 5.1 ریشتر صبح امروز شهرستان شهربابک را لرزاند

 تازه اون موقع همه پریدن بیرون خوب ملت هوشیار و شجاع شهربابک ساعت 5 صبح که همه تون خواب بودین زلزله از پس شما بر نیومده حالا که همه تون بیدارین می تونه بکشتتون حالا همه اومدن بیرون  میگن ما دیدیم زمین داره می لرزه  اون یکی می گفت من دیدم صداهای وحشتناکی می اومد و این موبایل ها هم دم به دقیقه با انواع سازها به صدا در میومد و از ان طرف همه می پرسیدن شما سالمین؟ ما هم به ریش همه می خندیدیم که به خاطر ما دارن حرص می خورن و تازه یکی از بچه ها می گفت اگه شبکه خبر خالی بنده خوبیه ما هم دست کمی از اون نداریم و خوب باهاش همراهی می کنیم همه مسخره بازی ها که تموم شد تازه ملت شجاع شهربابک جرات کردن ساعت 12 ظهر با هزاران ترس و لرز پا به داخل منزل بذارن عصر بود که خبر رسید نه واقعا این زلزله 5 ریشتری وجود خارجی داشته ولی از بس این ملت شجاع شهربابک خوش شانس هستند در محدوده شهر نبوده وتوی یه کویر اطراف شهر بوده

ولی حدود یه 5 ساعت پیش بنده با خیال راحت در حال حرف زدن با پرتقال فروش بودم که دیدم پنجره (همون پنجره کذایی)در حال لرزیدنه اول به پرتقال فروش گفتم اه اه اه اه داره پنجره می لرزه فکر کردم زلزله هست بعد هم با خیال راحت شروع کردم ادامه دادن و خوش بختانه بعد از 5 دقیقه قطع کردم اومدم داخل اتاقم دیدم سعید که در حال چت کردن بود نیست رفتم تو هال دیدم هیچ کس نیست رفتم تو اشپزخونه دیدم خبری نیست از در اون وری سرک کشیدم تو کوچه (کار هر روزمه) دیدم به به همه خانواده تو کوچه هستن

 میگم چی شده

 میگن مگه تو نفهمیدی زلزله شده

 میگم خوب چرا من رو خبر نکردین

 میگن ما فکر کردیم تو از پنجره پریدی بیرون

 جالبه اگه من زیر اوار هم برم اینا به امدادی های بعد از زلزله میگن اون یکی بچه ما از پنجره پریده بیرون محاله این زیر اوار مونده باشه و در اخر هم یکی از شاعر های خوب شهرمون زلزله 5 ریشتری که ما ازش هیچی نفهمیدیم رو خیلی خوب به نظم کشیده(چی گفتم ) و در ضمن اقای امینی شاعر این شعر پدر بزرگ یکی از بهترین دوستای منه که دلم وا سش خیلی تنگ شده یاد دوران مدرسه بخیر

 

 بی نهایت از تو مسروریم و ممنون زلزله

واقعا کردی تو مارا شاد ایدون زلزله

با همه کم شانسی و درماندگی بودیم ما

بر نشد برما ز خشم تو شبیخون زلزله

مرحبا با انکه بودی هم عجول و خشمگین

رحم کردی بر تن این شهر مغبون زلزله

شهربابک سالها درزاویه شد منزوی

بهره اش تبعیض بوده بخت وارون زلزله

این زمان بیدارگشته بخت و اقبا لش زخواب

چون نکردی رنج و غمهایش تو افزون زلزله

حبذا دادی مسیرخویش را اندر کویر

ورنه میشد شهربابک اصل کانون زلزله

درک کردی در حقیقت درد این شهر الیم

زین جهت دادی تو خشم خود به بیرون زلزله

شهربابک بی حضور تو ز غم نالان بود

وای بر روزی که میشد غرق در خون زلزله

شکرالله رفتی اندر نیمه شب ریگ سفید

خشم خود را از کرم دادی به هامون زلزله

رحمت حق بر تو وبر روح بابایت نثار

چون نکردی کوخ ما را محو ومحزون زلزله

داغ بودی مدتی بازار حرف و شایعه

ترس در دلها فراوان بود و مشحون زلزله

امدی با خیر مقدم وهم را بردی ز دل

شد به ما ثابت که هستی یار مادون زلزله

بعد از این پس لرزه هایت را ببر ریگ سیاه

تا نجوید از تو بیزاری فریدون زلزله

خانم گیسو طلایی محسن نو کدخدا

حیف میشد در گسل این زوج مدفون زلزله

از تو می خواهد امینی با شتابی خشمناگ

سوی اسرائیل گردی راهی اکنون زلزله

 * ***ریگ سفید و ریگ سیاه : قسمتی از زمین های کویری و بایر اطراف شهربابک

کوثری ها

                         سلام تنها پرتقال فروش دنیام این نوشته ها

یه رنگ و بوی دیگه ای داره محض اینه که یه سری از بروبچ اعتراض کردن که تو چرا

اینقدر غمگین می نویسی نوشتم که رو کم کنی باشه واسه ملتی که نمی تونن چنین نویسنده زبر

 دستی رو ببینن

 

همین الان شب بخیر گفتی تا بخوابی بخواب پرتقال فروش چون فردا کلی پرتقال نفروخته داریم

 که باید بفروشی  شوخی کردم فردا صبح ساعت شش ونیم   

 باید بلند شی صبحانه بخوری البته باید رحیمی اول بتونه قندش رو بدزده (خصلت

 خاص همه پرتقال فروش ها) و بعد ساعت 7بری پیش سرهنگ زند بعد نامه هارو جمع کنی

بری نیاوران نامه هارو تحویل بدی و اگه اونا نامه داشتن بگیری بیاری واسه ایناالبته می دونم

 که حدود یکی دو ساعت الکی خودت رو بین راه معطل می کنی البته عیب نداره واسه نظام

 نباید درست کار کرد (وای من دوباره اون رگ جنبشیم گل کرد )بعد بر می گردی نامه های

اینا رو تحویل میدی ساعت میشه دوازده میای نماز و ناهار و حدود ساعت 1 به جای 2 میای

اسایشگاه به معنای واقعی یعنی جیم میزنی( دمت گرم  بچه کجایی  داراب !!! نه بابا) بعد

هم که طبق معمول یه اس ام اس(دست این دولت جدیدی درد نکنه یه کار قابل ستایش کرد که

اس ام اس همه رو فعال کرد دمش گرم بابا دمش گرم) می زنی حالم رو می پرسی یه خبر هم

میگیری کجام و بعد می خوابی تا حدود ساعت 5 که دوباره من به زور اس ام اس بیدارت کنم

(باز هم مراتب قدردانی از دولت جدیده را به جای می اوریم)بعد بلند میشی دوباره رحیمی قند

 می دزده تو چایی می خوری یه کمی درس می خونی یه کم دوباره اس ام اس بازی بعد هم لالا

این هم یه گزارش کامل از زندگیت فکر نکن اگه هزار کیلومتر دوریم هر غل.....خواستی می

کنی نه بابا از این خبر ها که نیست

دیروز حدود یک ساعتو نیم با هم حرف زدیم قرار شد یه روز به همین زودی ها بیای تا ببینمت

 همه قول و قرار ها رو گذاشتیم دعا کن همه چیز درست و همون جوری که می خوایم پیش بره

 تا بتونیم بعد از یه سال و دوماه همدیگه رو ببینیم دلم واست خیلی تنگ شده تو خواستی قول

بگیری که حتما میام یا نه (از کی هم می خواستی قول بگیری)معلومه که میام با کله

خوشحالم که رفقا هم زنگیدن همگی درست و حسابی

بالاخره از این پرفسور هم یه خبری شد خدا را شکر

دیروز عصر پنجشنبه موقعی که داشتیم با هم حرف می زدیم یاد فسا افتادم الحق و الانصاف که

خیلی خوش می گذشت عصر های پنج شنبه می رفتیم کدیوری با برو بچ همه با خونواده ما هم

یه مشت دانشجوی هیچی نفهم چه خوش می گذشت شهر خوبی بود اگر هم خوب نبود ولی

من خیلی دوسش داشتم شهر متلک های با مزه شهر موتورسوارها شهر شلوار های

خانواده ولی خدا وکیل مردمون خیلی گلی داشت مخصوصا صاحب خونه ما که هر کی رو

برمی داشتی میبردی می گفتی نامزد هستیم باور می کرد همه اونها گذشت تنها یادگاری که از

 استان فارس داریم همین پرتقال فروشه الهی من قربونش بشم خیلی بامزه هست

چند شب پیش  برای پرتقال فروش نوشتم فردا تولد سعیدهست چی بخرم براش

در کمال ناباوری نوشت سعید کیه؟ نامرد کیو پیدا کردی؟بی وفا دیگه دوسم نداری

من هم نوشتم مطمئنی دوباره ضبط ............که مخت عیب پیدا کرده سعید سعید خودمون

که جواب دادی من با پرچم سفید این دفه تسلیم

اره داشتم می گفتم (چرا امشب این قدر پرت و پلا می نویسم نمی دونم ؟)تنها یادگاری ما همین

پرتقال فروشه این روزها اگه خاطرات خوش گذشته نبود شاید خیلی زودتر از این ها می بریدم

اما همین امیدواری و میل به تکرار همون خاطراته که از تو بت ساخته تو که همیشه و همه جا

(به غیر از اون 5 یا 6 ماه)کنارم بودی و با هم بودیم اگر چه گاهی خوشحال و گاهی ناراحت

بودیم اما با هم بودیم من عجیب این روزها بهت افتخار می کنم تو روی همه چیزهایی که

 بقیه می گفتن یه خط کشیدی که بهش میگن خط بطلان تو یه مردی به معنای واقعی خودش

 به امید خدا اون یکی قضیه هم جور میشه و دیگه ............

راستی گفته بودی از اقای..........(بابام) بگم خوبه ولی دوباره سرش گرمه یه چیزی شده

احتمالا خودمون رو باید اماده کنیم البته اماده ور شکستگی جدید

با این کوثری ها هم اینقدر درنیفتین از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این پرتقال

فروش ما تو پادگانشون دو گروه هستن گروه کوثری ها و لیانشامبو (پرتقال فروش اینا)ناهار

 کوثری ها باید از طرف لیانشامبو بره اون طرف و برق لیانشامبو باید از طرف کوثری ها بیاد

 این طرف یه روز ظهر پرتقال فوش و رحیمی و بروبچشون طبق عادت همه پرتقال فروش ها

موزهای روی ناهار کوثری ها رو دودره می کنن و طبق اخرین اخبار بعد از بسته بندی می

فرستن داراب!!!!( الانه که همه دارابی ها بریزن رو سرم )و کوثری ها هم برای

 تلافی برق لیانشامبوها رو قطع می کنن و ظهر گرما بدون کولر سپری می شود پرتقال فروش

 هم که کسالت کمر داشتن (از بس خوابیده زخم بستر گرفته)میرن بیرون حیاط تا هوایی بخورن

که از قضا زنبوری بی رحم پایشان را می گزد و این گزیدگی باعث می شود که حکم قتل همه

کوثری ها صادر شود من از عواقب این حکم هنوز اطلاعی در دست ندارم

اگه این پستم طولانی شد چند تا دلیل داره

1.گرفتگی دل در شب جمعه (یا امام زمان )

2.رو کم کنی من باب همون قضیه غمگین بودن نوشته ها

3.یه هفته از خونه بیرون نرفتن طبق همان دعوای مامان که باز به از دست دادن ماشین منجر شد

4.تخلیه روحی روانی جسمی معده..........(ببخشید اشتباه شد نمی دونستم اینجا بلاگفاست)

5.رخ دادن اتفاق های بامزه در اسایشگاه پرتقال فروش

از این که سرتون رو به درداوردم معذرت می خوام اخه

 شقایق درد من یکی دو تا نیست/

 

چشم من

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من غصه میخواد

چه خوبه دیدنت

عجیبه برای خودم هم عجیبه انس و الفتی که بین من و توست هر چند بعضی وقتها به خاطر رک بودن و بی

 

جنبه بودن من کدورتی پیش میاد اما خودت هم می دونی طولانی ترین مدتی که با هم قهر بودیم 12 ساعته

 

 یعنی من نصف روز هم نمی تونم ناراحتی تو رو دووم بیارم دیروز عصر نوشتی 120 روزه که تهران

 

هستی وقتی نوشتم 387 روزه منو به کی سپردی نوشتی به اقا نسابه می بینی که تا حالا هم نگهت

 

داشته ازش ممنونم از خوداقا نسابه و هم از تو که من رو به اون سپردی و بهش عجیب عقیده داری

 

 ازش ممنونم که هر دومون کنار هم وایسادیم بعد از گذشت 983 روز ما هنوز با همیم و هنوز اون اتفاق

 

تلخ جدایی رخ نداده و اگه هم رخ بده من دیگه هیچ گله ای ندارم تو عرض این 983 روز شاید همه دیدار ها

 

 و کنار هم بودن ها 15 روز نشه اما خودت بهترازهر کسی می دونی که تمام ثانیه به ثانیه این مدت با هم

 

نفس کشیدیم حتی اگه مثل الان1000 کیلومتر از هم دوربودیم

 

 

این بار یزد رفتنمون خیلی حال داد وقتی بهت گفتم دارم با مامان میرم یزد نوشتی یزد چه خبره ؟ من هم برای

 

این که رفتنم رو توجیه کنم از دعوای شب قبل مامان و بابا نهایت استفاده رو بردم و گفتم بابا مامان رو

 

طلاق داده منم دارم می برمش تحویل خواهر و برادراش بدمش بر گردم تو هم با همون زرنگی خاص خودت گفتی

 

یادت نره رسیدش رو حتما بگیری

 

 تازه دیروز نگهبان مجتمع به پسر خاله گفته بلوک شما اصلا رعایت موازین اخلاقی رو نمی کنه (منظورش

 

خالم بوده که با اون تریپ همش در حال رخت اویزون کردنه یا اون پسر خاله با همخونه هاش که تنها

 

پوششون شلوارکه    نه    من که استغفرالله.......................) پسر خاله هم که کلی پشتش به مالک بودن

 

 حمید گرم بوده می توپه به نگهبانه من هم طبق همون نقشه ای که گفتی کلی هندونه دادم زیر بغلش تا

 

جوبگیرتش و بره با همخونه هاش کاری بکنه که همین فردا بندازنشون بیرون !!!!

 

 

فقط یه چیزی یادت نره

 

غریب اشنا دوست دارم بیا

 

منو همرات ببر به شهر قصه ها

 

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

 

چه خوبه پاک کنم غبار و از تنت    

پشت صحنه

تا حالا شده یه حرفی رو ندونی چه جوری باید زد چه جوری باید بیان کرد اصولا وقتی داریم

 رودررو حرف می زنیم بیشتر از اون که خود حرفها تاثیر بزاره اون حالت صورت و چهره

 است که تاثیر می زاره اما خیلی سخته که بخوای با کسی حرف بزنی که هزاران کیلومتر ازت

 فاصله داره نمی دونم تا حالا سر گردونی و دودلی رو تجربه کردی؟

 نمی دونم چرا خیلی چیزها رو از لحن صدام می فهمی اما این قضیه رو چرا نمی فهمی چرا

 نمی فهمی من این روزها دودلم چرا نمی فهمی من این روزها سر گردونم چرا نمی فهمی من

 این روزها سر دو راهی ام

 چرا نمی فهمی من این روزها تحت فشارم دارم خفه میشم چرا اخه نمی فهمی این روزها

 ………..؟

چرا نمی فهمی من این روزها کمتر باید به فکرت باشم درست بر خلاف اون چیزی که دوست

 دارم تو چرا نمی فهمی من این روزها فقط مجبورم نقش دخترهای حرف گوش کن رو بازی

 کنم چرا نمی فهمی

تو باید بفهمی من این روزها دارم فقط نقش بازی می کنم تصنعی می خندم

باور کن من هم دوست دارم تا زمانی که با توام فقط بگم بخندم مسخره کنم اماباور کن بعضی

 وقتها واقعا نمیشه منم ادمم بعضی وقتها واقعا کم میارم تو نمی دونی من این روزها فقط به

 خاطر داشتن تو چقدر تحت فشارم تو نمیدونی همه نگاه ها حرفها چهره ها همه یه معنی داره

 و معنیش اینه که من نباید تو رو داشته باشم من اگه خیلی از حرفها رو نمی زنم ..............

باید بدونی همه امیدم برای تحمل همه اینها تو هستی فقط خودت خودت خودت……..

من این روزها دلم گرفته من این روزها رو خیلی سخت می گذرونم من این روزها رو برخلاف

 اون چیزی که باید باشه دارم می گذرونم تو یه کم به فکرم باش فقط یه کم می دونم سخته می

 دونم که تو هم این روزها رو داری سخت می گذرونی می دونم که تو هم این روزها ازا د

 نیستی من همه چیز رو درک می کنم ولی اگه حتی نمی تونی کنارم باشی اگه حتی نمی تونی

 بپرسی که چی میگذره اما درک کن که چی دارم می کشم  

راه سختیه تحمل این همه دوری این همه سختی این همه دودلی این همه سر گردونی

اما ازت می خوام فقط قولت یادت نره می دونی که چه قولی دادی ؟باید بهش عمل کنی

مرد و حرفش

من این همه دوری این همه سختی این همه……….همه و همه رو به یه امید دارم تحمل می

 کنم که تو به قولت عمل می کنی میدونم که تو به قولی که دادی عمل می کنی مگه نه؟

اصلا تا سختی ها نباشه که شیرینی نیست

به خاطر سختی دوریه که دیدار شیرین میشه

به خاطر سختی سربازیه که میگن ادم مرد میشه اما تو از همون اولش مرد بودی فقط دعا کن

 یه روزی یکی ازما مجبور نشه نا مردی کنه یا حدااقل اون نفر من نباشم

از پس همه چیز بر میام این سختی ها رو با دل و جون قبو ل دارم و تحمل می کنم همه رو به

 جون می خرم و هیچ اتفاقی نمیوفته من به خودم به علاقم به عشقم اطمینان دارم ولی بعضی

 وقتها هست

که ادم از روزگار دلش می گیره لحظه و ثانیه ها ابری میشه تو اون لحظه دوست دارم که بگی

 بیا با من بیا با من

چون که می دونی به قول فرزاد فرزین

توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطرست از تموم قصه های روزگار

اگه این حرفها رو اینجا می زنم فقط باید بدونی که یه دلیل داره و اون اینه که نمی تونم به

 خودت بگم یا دوست ندارم که فکر کنی به قول خودت با زدن این حرفها دارم مخ می زنم

می دونم و می دونی که برای داشتن یا نداشتنت این چیزها هیچ وقت مهم نبوده و نیست یه

 چیزی مهمه که انگار هیچ وقت نمی خواد درست بشه

بازم مهم نیست من فقط تحمل می کنم اونی که اون بالاست می دونه که ارزوی من تو شب اول

 ماه رجب که به شب ارزوها مشهوره چیه اگه صلاح بدونه که حتما بهم میده و اگه نده اینقدر

 تا حالا بهم لطف داشته که نمی تونم و اصلا حق نیست که شاکی باشم خیلی از ارزوها براورده

 نمیشه خیلی ادما بهم نمی رسن خیلی ها مجبور میشن قید همدیگه رو بزنن من و تو هم نمی

 دونم به کدوم سر نوشت دچار میشیم ولی امیدوارم چه با بودن من و چه با نبودنم فقط

 خوشبخت بشی و همیشه به قول خودت بگی بخندی و مسخره کنی با این که من می دونم

هرکس گریه کرد یک درد داشت و هر کس خندید هزار و یک درد