قضیه شهر ما و زلزله هم در نوع خودش حکایتی است شنیدنی
بار اول که زلزله اومد ملت همگی یه بار رفتن سمت را ست برگشتن سمت چپ تموم شد حالا کسی هم که باورش نمی شد زلزله بوده همه با قیافه های خوابالو (اخه ساعت 5 صبح بود) نگاه همدیگه می کردن غیر از من شجاع
که پریده بودم بیرون (تو کل شهر فقط من فهمیدم زلزله اومده) به علت همین چاوکی بیش از مورد من است که بابام گفته اگه همه بمیرن من برای این قضیه ورا ثت مراثت هستم

بار دوم ظهر بود کسی خونه نبود تا وقتی زمین می رفت و میومد که ادم مگه می تونست تکون بخوره ولی همین که تموم شد من باز هم از همون پنجره اتاقم مثل مورد قبلی پریدم بیرون (چقدر من زرنگم)
بار سوم والا ما اصلا نفهمیدیم این زلزله 5 ریشتری که میگن کی اومده قبلش یه چند روزی می گفتن این گسله ناقلا فعال شده ولی مگه ما تو گوشمون می رفت می گفتن هلال احمر شهر پر شده بوده از ملافه های سفیدی که بهش می گفتن کفن.ن.ن.ن.ن.ن.ن
(این یکی رو دارم جدی میگم )همه اینها رو می شنیدیم و حتی بعضی هامون دیده بودیم اما باور نمی کردیم
تا این که یه روز صبح پاشدیم دیدیم زیر نویس شبکه خبر هی داره میاد و میره (دیدین که میره و میاد ) و هی می نویسه
زلزله ای به بزرگی 5.1 ریشتر صبح امروز شهرستان شهربابک را لرزاند
تازه اون موقع همه پریدن بیرون خوب ملت هوشیار و شجاع شهربابک ساعت 5 صبح که همه تون خواب بودین زلزله از پس شما بر نیومده حالا که همه تون بیدارین می تونه بکشتتون حالا همه اومدن بیرون میگن ما دیدیم زمین داره می لرزه
اون یکی می گفت من دیدم صداهای وحشتناکی می اومد
و این موبایل ها هم دم به دقیقه با انواع سازها به صدا در میومد و از ان طرف همه می پرسیدن شما سالمین؟ ما هم به ریش همه می خندیدیم که به خاطر ما دارن حرص می خورن و تازه یکی از بچه ها می گفت اگه شبکه خبر خالی بنده خوبیه ما هم دست کمی از اون نداریم و خوب باهاش همراهی می کنیم همه مسخره بازی ها که تموم شد تازه ملت شجاع شهربابک
جرات کردن ساعت 12 ظهر با هزاران ترس و لرز پا به داخل منزل بذارن عصر بود که خبر رسید نه واقعا این زلزله 5 ریشتری وجود خارجی داشته ولی از بس این ملت شجاع شهربابک خوش شانس هستند
در محدوده شهر نبوده وتوی یه کویر اطراف شهر بوده
ولی حدود یه 5 ساعت پیش بنده با خیال راحت در حال حرف زدن با پرتقال فروش بودم که دیدم پنجره (همون پنجره کذایی)در حال لرزیدنه اول به پرتقال فروش گفتم اه اه اه اه داره پنجره می لرزه فکر کردم زلزله هست بعد هم با خیال راحت شروع کردم ادامه دادن و خوش بختانه بعد از 5 دقیقه قطع کردم اومدم داخل اتاقم دیدم سعید که در حال چت کردن بود نیست
رفتم تو هال دیدم هیچ کس نیست رفتم تو اشپزخونه دیدم خبری نیست از در اون وری سرک کشیدم تو کوچه (کار هر روزمه
) دیدم به به
همه خانواده تو کوچه هستن
میگم چی شده
میگن مگه تو نفهمیدی زلزله شده
میگم خوب چرا من رو خبر نکردین
میگن ما فکر کردیم تو از پنجره پریدی بیرون

جالبه اگه من زیر اوار هم برم اینا به امدادی های بعد از زلزله میگن اون یکی بچه ما از پنجره پریده بیرون محاله این زیر اوار مونده باشه و در اخر هم یکی از شاعر های خوب شهرمون
زلزله 5 ریشتری که ما ازش هیچی نفهمیدیم رو خیلی خوب به نظم کشیده(چی گفتم ) و در ضمن اقای امینی شاعر این شعر پدر بزرگ یکی از بهترین دوستای منه
که دلم وا سش خیلی تنگ شده یاد دوران مدرسه بخیر
بی نهایت از تو مسروریم و ممنون زلزله
واقعا کردی تو مارا شاد ایدون زلزله
با همه کم شانسی و درماندگی بودیم ما
بر نشد برما ز خشم تو شبیخون زلزله
مرحبا با انکه بودی هم عجول و خشمگین
رحم کردی بر تن این شهر مغبون زلزله
شهربابک سالها درزاویه شد منزوی
بهره اش تبعیض بوده بخت وارون زلزله
این زمان بیدارگشته بخت و اقبا لش زخواب
چون نکردی رنج و غمهایش تو افزون زلزله
حبذا دادی مسیرخویش را اندر کویر
ورنه میشد شهربابک اصل کانون زلزله
درک کردی در حقیقت درد این شهر الیم
زین جهت دادی تو خشم خود به بیرون زلزله
شهربابک بی حضور تو ز غم نالان بود
وای بر روزی که میشد غرق در خون زلزله
شکرالله رفتی اندر نیمه شب ریگ سفید
خشم خود را از کرم دادی به هامون زلزله
رحمت حق بر تو وبر روح بابایت نثار
چون نکردی کوخ ما را محو ومحزون زلزله
داغ بودی مدتی بازار حرف و شایعه
ترس در دلها فراوان بود و مشحون زلزله
امدی با خیر مقدم وهم را بردی ز دل
شد به ما ثابت که هستی یار مادون زلزله
بعد از این پس لرزه هایت را ببر ریگ سیاه
تا نجوید از تو بیزاری فریدون زلزله
خانم گیسو طلایی محسن نو کدخدا
حیف میشد در گسل این زوج مدفون زلزله
از تو می خواهد امینی با شتابی خشمناگ
سوی اسرائیل گردی راهی اکنون زلزله
* ***ریگ سفید و ریگ سیاه : قسمتی از زمین های کویری و بایر اطراف شهربابک