تبليغاتX
 من میگم تو میگی....

بگذار بنویسم تا بدانند که من رفتم

به چه مي خندي تو؟ به مفهموم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟به شكست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو؟به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد ؟

يا به افسونگري چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد ؟

به چه مي خندي تو ؟به دل ساده من مي خندي كه دگر تا ابد نيز به فكر خود نيست ؟

خنده دار است بخند

 

 

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی مجبور بشم اینجا رو واسه خاطر حجت ترک کنم

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی مجبور بشم قید اینجا رو بزنم چون از تو رنجیدم

چه کردی؟محرم اسرار .اینقدر از من خسته بودی که باید پیغام می دادی که ترکت کنم .اینقدر بریده بودی که باید از دیگران خواهش می کردی تلاش کنن تا  وابستگیم به تو کمتر بشه .

امروز به جایی رسیدم که تنها از خودم می پرسم تو چه بودی ؟

برای من دنیایی بودی دنیایی از امیدو شوق و اشتیاق اما من برای تو تنها یاور روزای انتخاب واحد بودم !!!!!

حقارت تا این اندازه انهم برای من .7 سال نفهمیدی من کی بودم  و واسه خاطر تو چی شده بودم

6سال نفهمیدی شانس یه بار در خونه ادمو می زنه اقا حجت

میرم خسته تر از اونی هستم که بمونم یه روزایی خیلی ها بهم می گفتن :عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد !!!!

اما من می خواستم با تو با داشتن تو خیلی چیزها رو ثابت کنم اما باید اعتراف کنم نشد .اینقدر جرات دارم که بگم نشد .تو ترسیدی که مرا برای فراموش کردن خودت به الهامو امثال الهام سپردی اینقدر ترسیدی که رک و روراست جلوی خودم ناایستادی تا بگی :برو

اما من

من چی ؟

اینک محکم ایستاده ام دیدی که خودم رفتم بدون یک کلام 7سال از خود گذشتن رو به پای عشق گذاشتم و رفتم

حتی زنگ نزدم تا بگویم فقط چرا؟

برای فراموش کردن تو به هر خفتی تن دادم اما رفتم  تا ثابت کنم اونقدرها هم ضعیف نبودم که تو فکر می کردی

اما دلم می سوزه نه به خاطر خودم

به خاطر کسی که 6 سال به خاطر تو نه شنید کسی که 6 سال تحمل کرد تا تو بری کسی که 6 سال بودن تو رو تحمل کرد تا امروز به من بگه اشتباه می کردم

کسی که 6 سال تنها در س خوند تا نبود من و بودن تو رو تحمل کنه

اینک من کجاایستاده ام تو کجا ایستاده ای و او کجا ایستاده

بعد از 7 سال اعتراف به اینکه اشتباه کرده ام کار سختی است اما می نویسم تا بدانند که من اشتباه کردم

می نویسم تا چیزی از ارزشهای تو کم نشه ارزشهایی که دیگر برای من هیچ ارزشی ندارند

بگذار بنویسم تا بدانند که من رفتم

 میرم تا ثابت کنه که برای پروندنم لازم نبود التماس دوستام کنی چون خودم اگه می گفتی برو میرفتم

 

 


 

نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


نگران نباش

از اینکه نه دیگه دل مونده و نه دلدار نگران نباش

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان  نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


 

نوشته شده توسط من در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت


نميدوني سها

 

سال 88 هم رسيد

دوست داري و مطمئنم كه توقع داري بگويم خوش گذشت

نه خوش نگذشت سها .هيچ خبري نيست .تو برايم چه بودي؟اينروزها خوب

 همه فهميدن كه تو براي خيلي چيزا بودي

حتي شورو اشتياق روزاي عيد هم به تو بوده و من نمي دونستم

من و تويي كه هميشه هفته اخر اسفند باهم بوديم .

تويي كه تو تمام اين سالها براي من همه چيز بودي و من انگار در غفلتي

 باور نكردني بودم و امروز تو تنهايي مطلق به اين باور رسيدم كه تو همه

 چيز بودي

گاهي يه دوست بودي .مي خنديدي شيطوني مي كردي گاهي وقتا باهام

 گريه مي كردي

گاهي يه همكلاسي بودي نمره هات كه بيشتر مي شد پز مي دادي

گاهي يه خواهر بودي دل مي سوزوندي نصيحت مي كردي

گاهي يه عشق بودي احساس مي كردم بينهايت دوستت دارم حتي بعضي

 روزا سر كوچه جدا شدن ازت سخت بود بعضي وقتا دل كندن از اون چهره

 بسيار زيبا واقعا سخت بود

گاهي مثه يه مادر بودي با سخت گيريهاي دلسوزانه مادرونت خيلي واقعيت

 ها رو گوشزد مي كردي

سها تمام اون حرفات داره به واقعيت ميرسه و من همه رو باور كردم و دارم

 با تمام وجودم تحمل مي كنم امانبود تو تنها واقعيتي هست كه باورش

 محاله غير قابل باوره

هنوز هم وقتي رز دوربينش رو ميزاره رو دوشش و راهيه يه مجلس عروسيه

 ديگه ميشه احساس مي كنم هستي منتظرتم تا بياي و از سر بگيريم

 همون مسخره بازيهاي خاص روزاي عيدو

نميدوني سها جاي خاليه يه نفر يعني چي

نميدوني وقتي زمونه ادم يه باره بي رحم ميشه يعني چي

نمي دوني وقتي صميمي ترين دوستت نااميد ميشه يعني چي

نميدوني وقتي هر لحظه اينجا هر حرفي و خاطره اي اشك رو تو چشمات

 بياره يعني چي

خيلي بي معرفتي .تو كه نمي دوني تنهايي و بي كسي يعني چي

به اخر خط رسيدن ميدوني يعني چي؟هر لحظه دست گرفتن به جايي

واسه اميدوار شدن و لحظه بعد از اونجا نااميد شدن و به غم نبودن تو پناه

 اوردن مي دوني يعني چي بهم پيغام داده بودي بعد رفتن تو به خودم

سخت نگيرم تا پژمرده نشم گفته بودي مردم اينروزا عقلشون اومده تو

چشماشون .تو تا اخرين لحظات هم عين يه مادر به فكر ظاهر و اينده من

بودي

داري خوب مي بيني كه اينروزا خيلي نااميدم

بازم اينروزا هموني كه به معرفتش عجيب ايمان داشتي يادم مي كنه اونه

 كه هنوز نگرانمه

خيلي تنهام

دوستت دارم

ديدار به قيامت عزيز دلم


 

نوشته شده توسط من در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت


خالي يعني بي تو........

سلام

داداش مصطفی دلم خیلی گرفته جات خیلی خالیه خیلی تنها شدم

روزی که می رفتی گفتی حالت بهتر میشه پس چرا  حالم هر روز بدتر میشه

بلند شدم دارم سعی می کنم به زندگی برگردم

اما جالبیش اینجاست که بدونی نوار بدبیاری های من قطع شدنی نیست

هر روز یه اتفاق جدیدتر هر روز یه شوک هولناکتر

جات خیلییییییییییییییییییییییی خالیه

دلم می خواد یکی باهام حرف بزنه یه کم دلگرمیم بده

منی که یه زمانی دوروبرم پر از دوستایه رنگ و وارنگ بود حالا هیچ کس رو واسه درد دل ندارم

خیلی تنها شدم

خالی یعنی بی تو

بی تو یعنی خالی

دفتر خاطراتمو هر شب ورق میزنم


اسم تو تو هر صفحشه میخونمو میشکنم


خالکوبی کردم اسمتو روی تموم بدنم

 
تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم

هرکی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه


هیشکی نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه

حالا میفهمم خالی یعنی جه حس و حالی

خالی یعنی بی تو بی تو یعنی خالی 

فکر میکنم نبودنت عادی میشه فردا برام


فردا میاد باز میبینم هیچی به جز تو نمیخوام


باهیشکی حرف نمیزنم هیچ جوکی خنده دار نیست

 
بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست


حالا میفهمم خالی یعنی جه حس و حالی

 


 

نوشته شده توسط من در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت


حماقت

سلام

درست تو سخت ترين شرايط تصميم به انجام كاري سخت تر فكر كنم حماقت محضه اما عجيب دنبال اين حماقتم و به دنبال همين حماقت يه نصفه روزي ميهمان هم اتاقيه گرام مهتاب بودم و البته كه اون تونست براي چند ساعتي لحظات تلخ اين چند روز  رو از ياد ببرم


 

نوشته شده توسط من در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت


صفاي ما پابرهنه ها

وقتي عشقت تنهات گذاشت و رفت نگران خودت نباش كه بعد از اون چه مي كني نگران دلت باش كه يكباره ديگه بهت اعتماد كرد

حادثه مرگ سها انچنان ضربه شديدي به روح و روانم وارد كرده كه احساس مي كنم از زير بار ان شانه خالي كردن كار درستي نيست انگار با اين غم بايد ساخت انگار نبايد از ان فرار كرد انگار بايد به او فرصت داد تا با من هر كاري كه دوست دارد انجام دهد

سها از ان قبيل ادمهايي بود كه من احساس مي كردم بايد هميشه باشد اما رفتن سها با همه تلخيهايش خوبيهايي نيز داشت

احساس اينكه زماني هنگامي كه بنده ها چه به خواست خود و چه ناخواسته تنهايت مي گذارند انگاه هست كه حضور خدا را دقيقا در نزديكيه خودت احساس مي كني زماني كه رفتن سها باورم شد به خداي سها پناه اوردم تو شبايي كه با هر حرفي بغضم مي شكست پيش خداي سها گريه كردم از او خواستم من بعد در زندگيم انچيزي كه به صلاحم است به من بدهد و ان چيزي كه به صلاحم نيست از من بگيرد هر چند كه اگر نداشتنش خيلي هم سخت باشد حتي اگر بابت نداشتنش زجر بكشم

رفتن سها به من اموخت رفتني ها رفتني اند حتي اگر ما براي ماندنشان خيلي هم تلاش كنيم اموخت حجت هم اگر قسمت من نباشد و رفتني باشد خواهد رفت و هيچ كاري از دست من ساخته نيست اگر خداي حجت بخواهد كه از زندگيه من برود و اگر حجت ماندني باشد نخواهد رفت اگر حتي خودش بخواهد

رفتن سها و زندگي بعد از او شايد خيلي سخت باشد اما تجربه كردن ان بسيار شيرين بود تعجب نكنيد شيرين بود از ان لحاظ كه اموخت رفتني ها رفتني اند نبايد از انها دل كند اما بايد رهايشان كرد

خدايا مي دونم كه يه باره ديگه داري امتحانم مي كني امتحان سختي است و من نمي فهمم دارم چه مي كنم تنها و تنها از تو مي خواهم كه پشت و پناهم باشي لحظه اي من و فكر بچه گانه ام را تنها نگذاري كمكم كن

درست تو سخت ترين شرايط زندگيم مصطفي هم رفت كسي كه من و تو احساس مي كرديم تنها كسي است كه در سخت ترين شرايط مي توان روي او حساب كرد يه روزايي فكر مي كرديم او اخرين اميد زندگيه منه اما خدا اونو هم تو اين شرايط سخت ازم گرفت تا به من بفهمونه كه تو امتحاني كه برام در نظر گرفته تنهاي تنهام

شايد حدود يك ماه تو كش و قوسهاي عمل جراحي سها ،امتحانات  ،اتفاقاي عجيبي كه در مورد حجت افتاد بدجوري عذاب كشيدم عذابي كه براي همه تشخيص اون از پشت تلفن هم كار اسوني بود بعد هم مرگ سها  ،رفتن ناگهاني مصطفي  ،حضور كمرنگ حجت ،فكر كردن به حرفايي كه زده بود  همه و همه دست به دست هم داد تا اين عذاب دو برابر بشه اما درست تو همين شرايط سختي كه ادامه داره من به اين نتيجه رسيدم كه چون خدا هست همه چيز هست خيلي سخته حتي حرف زدن در موردش هم سخته اما من تو همين شرايط سخت بدون اينكه خودم متوجه بشم كارايي كردم كه باورم نمي شد درست تو همين شرايط سخت خدا اينده رو واسم ترسيم كرده به وضوحي كه غير قابل باوره

من تو همين شرايط سخت كنكور دادم خودم كه اميدوار شدم بماند دوستامو هم اميدوار كردم با يك تلفن درست اينده يكسال ديگه من هم ترسيم شده اينده اي پر از تلا ش و كوشش با حضور دوستايي كه باز هم تنهام نگذاشتن كسايي كه دورادور حتي با تلفن هوامو داشتن و مهم تر از همه وقتي بهشون ميگم واسم دعا كنيد ميگن قبل از اين كه بگي ما به خاطر تو رفتيم امامزاده و دعا كرديم واسه سها قران خونديم

چه خوبه كه تو زندگيت احساس كني و جودت به يك تار مو بسته است اما چشماتو كه باز كني و اطرافتو كه خوب نگاه كني احساس كني براي اينكه تو اوج بموني دست خودتو به اين تار مو گرفتي

رفتن سها تنها به من اموخت كه تحمل رفتن رفتني ها سخته اما اگر اونها واقعا رفتني باشند بايد با گذشتي بي دليل از انها گذشت همين

درسي كه من اموختم گنجاندنش در قالب كلمه و جمله كار خيلي سختيه

ميدوني صفاي ما پابرهنه ها به چيه ؟ به اينه كه ريگي به كفشمون نيست

 

  


 

نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 15:55 موضوع | لینک ثابت


براي او كه بايد باشد و نيست

وقتي نيستي خونه مون با من غريبي مي كنه

دل اگه ميگه صبورم خود فريبي مي كنه

صداي قناري محزون و غم الود ميشه

واسه من هر چي كه هست و نيست نابود ميشه

وقتي نيستي گل هستي خشك و بي رنگ ميشه

نمي دوني چقدر دلم برات تنگ ميشه

وقتي نيستي گلاي باغچه نگاهم مي كنن

با زبون بسته محكوم به گناهم مي كنن

گلا ميگن كه با داشتن يه دنيا خاطره

چرا ديوونگي كردي و گذاشتي كه بره

روز واسم هفته ميشه هفته واسم ماه ميشه

نفسم به ياد تو يكي يكي آه ميشه

 

سهام رفت سها هم تو اين بيغوله دنيا طاقت نياورد وتنهام گذاشت

سنگيني سكوت سنگينيه تنهايي اين روزها رو تحمل كردن خيلي سخته

ديگه هيچ شونه اي نيست كه دلخوش باشم هر گاه تو اين واديه دنيا كم اوردم مي تونم سرم رو روش بزارم و هاي هاي گريه كنم

رفتي و تنهام گذاشتي ميدونم كه راحت شدي اما من چي؟

فكر مي كني بتونم دووم بيارم؟

فكر مي كني طاقت ميارم؟

فكر مي كني مي تونم بعد از تو ديگه اين تنهايي اين بي تو بودن ها رو طاقت بيارم

چقدر زمونه يكباره بي رحم شد چقدر تحمل اين دنياي لعنتي چقدر تحمل اين زندگي سخت شد

چرا سها يكباره همه چيز پاشيد رنگ باخت

هنوز باورم نميشه نيستي

هنوز منتظرم باور كن

هنوز احساس مي كنم رفتي سفر و قراره برگردي

ميخوام واست درد دل كنم انگاري اين روزا هيچ كس حرف منو نمي فهمه

همه يك هفته اي برام دل سوزوندن و رفتن دنبال زندگيشون

تنها كسي كه هنوز هم اينقدر معرفت داره كه زنگ ميزنه و جرات داره از تو با من حرف بزنه مصطفي هست

هموني كه عجيب قبولش داشتي.اونم مجبوره ماهارو ديگه كم كم تنها بزاره زمونه ما يكباره بي رحم شد سهاي نازنينم

رفتن تو خيلي چيزا رو با خودش از زندگيم برد

اگه وسعت تنهاييه اين روزامو حتي از اون دنيا احساس مي كني واسم دعا كن

دوست دارم سهاي نازنينم

ديدار به قيامت عزيزم

كاشكي تنهام نزاشته بودي

واسه سهاي عزيزم دعا كنيد .خيلي زود تنهامون گذاشت .خدايش بيامرزد


 

نوشته شده توسط من در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت


بگو عاشقی تا سلامت کنم

سلام

ماه رمضون هم تموم شد امروز عید بود

 طبق معمول همه روزای تعطیل خونه شلوغ بود پسرا هم که ماشاالله برای این که خونه رو

رو سرشون بزارن هیچ چیز خاصی احتیاج ندارن جز همراهیه زن داداشی که از پسرا صد

درجه شیطون ترهست

البته منم چنان بچه مثبتی نیستم تو خونه ولی همیشه من و حمید مشغلمون بیشتر ازهمه بوده

 انگار همیشه غصه های بابا مختص به ما بوده و ما قراره همیشه سنگ صبوره ادمی باشیم

که بینهایت خوبه. سنگ صبوره یه سنگ صبور بودن این روزا اینقدر سخته که با کمال

اشتیاق دوست دارم فریاد بزنم بافق دوستت دارم فقط و فقط به علت اینکه جایی خوبی هستی

تا یه کم از این ذهن مشغولیها کاسته بشه

چند روز پیش با پرتقال فروش بحث دوستام بود دوستای صمیمی که من هر وقت قاتی می

 کنم نسخه های ناجوری واسه حجت می نویسن و اگر قرار بود منم اونا رو اجرا کنم تا الان

همه چیز فینیششششش

وقتی پیش خودم فکر می کنم می بینم تو دوران دانشگاه ادمیای زیادی دوروبرم بودن با هم

بودیم دوستای خوبی هم بودن اما انگار هیچ چیز اون 4 تادوست دوران مدرسه نمیشه همونا

 که درست اسماشون بر وزن همه

ادمایی که هنوز هم بعد از مدتها بعد از دوری ها بعد از فاصله ها که می بینیشون همون

لبخندشون کافیه تا تمام غما و دردات رو فراموش کنی

کسایی که بعضی وقتا دیوونه ایم بعضی وقتا تو اوج غمگینی می خندیم و بعضی وقتا تو اوج

 خوشبختی اشک میریزیم ناخوداگاه نگاه هم که می کنیم چشامون هوس باریدن می کنه خیلی

وقتا دور هم جمع نشدیم 2 تا متاهلن و گرفتار دو تا مجرد هم که هیچ وقت شهربابک نیستن

سهای بی معرفت دلم تنگیده دیوونه می فهمی دلم می خواد درددل کنم

دلم تنگ شده واسه حجت خیلی زیاد اما نمی دونم چه جوری باید بهش بگم .

دلم تنگ شده واسه ارزو و واسه کبریای دوست داشتنی .دردونه مهندس خیلی وقته از این

 خونواده بریدی حالیته ؟منتی نیست .یه عمری باهم بودیم .کاش یا غریبه ها نیان تو

زندگیامون یا اگه میان اینقدر بد نباشن که بینمون فاصله بندازن

حجت از من دلگیر نشو اگه میبینی کم زنگ میزنم اگه به قول خودت دیگه کردمش هفته ای

 دو بار .واسه اینه که زیر بار مسئولیتهای بابام کم اوردم دوست دارم بعضی وقتا همون

 نازپرورده و دختر معمولی چند سال پیش بودم شاید هیچ وقت بهت نگفتم تو چه موقعیتی

 وارد زندگیم شدی موقعیت سختی بود شاید به همین اندازه الان

اما من یه دختر معمولی بودم نه دختری که احساس می کنم خسته ام خسته....اما نه هنوز

 اونقدر که عزیز دلم رو فراموش کنم دوستت دارم هنوز دیوونه وار هنوز هم دلم تنگ میشه

 به رسم قدیمها هنوزم هم چشام واسه خاطرت تر میشه خودت هم می دونی تو اشکام صداقته

 هیچ وقت واسه گول زدنت نبوده تو همه امید زهرایی و نمیشه فراموشت کرد حتی اگه بخوام

که نمی خوام .چقدر سعی کردم این مدت منطقی فکر کنم و در مورد این موقعیت ادامه

تحصیل خوب تصمیم بگیرم .اما واسه ایران موندن وهمین جا درس خوندن همین کافیه که

 تو هستی تا هر لحظه ای که باشی..هستی و ....به رسم خودت تو این هفته که چند بار خیلی

 ناجور گیر کردم تو کارام گفتم یا جد نسابه......

راست می گفتی حجت معجزه هست

در رابطه با تو عشقت احساسی که نسبت بهت دارم و در مورد هر چیزی که قراره اتفاق

 بیفته فقط میگم یا جد نسابه کمکم کن

 

اگرمی دانستی دل ترک خورده من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شود

 

                                       هیچ گاه به من پشت نمیکردی

 

          اگر می دانستی در خلوت شبا نه ام به طنین قدم هایت گوش می سپارم

 

                      تا آخرین ستاره در دامان سپیده به خواب رود

 

                                            هرگز نمی رفتی...

 


 

نوشته شده توسط من در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت


حواسمون باشه

چرا خدایا میگی به ادمای ضعیف تر از خودتون کمک کنین ؟فقط به این علت که کمتر از ما هستن ؟اون زمان که با به جوش اوردن این احساس دلسوزی و ترحم باعث میشی دست یکی رو بگیریم هم میدونی که این ادم فردا پس فردا به همه چی پشت پا میزنه ؟چقدر میدونی این ادم جنبه نداره ؟می دونم که همه رو می دونی فقط می خوای که بازم امتحان کنی

خودت میدونی که دستش رو گرفتم ولی چه پشت پایی زد .نامردی کرد مهم نیست .چیزی رواز دست ندادم فقط احساس می کنم بدجوری غرورم له شده .خوب میشه؟

خدایا اگه نبودی و اگه یه هدیه ای به این خوبی به نام حجت بهم نداده بودی می بریدم ولی حجت اینقدر ارزشمند هست که توتموم لحظه های سختی وقتی بهش فکر می کنم می بینم هنوز زندگی ارزش جنگیدن روداره.ارزش اینکه دوباره بگی یا علی

امشب شب قدر هست .خدایا تو این شبای نازنین کاری کن که هیچ کس محتاج کس دیگه ای نباشه و نشه .دعای عجیبیه نه ؟ اخه میدونی چیه این بنده هات هر کدوم به نوعی بی جنبه ان حتی من.ما که هممون ضعف پول داریم ضعف ثروت .ضعف یه چهره خوب ضعف صداقت ضعف مردونگی ضعف معرفت

ما که حتی چشم دیدن شادیهای همونداریم ما که نه چشم دیدن خوشبختیه یکی رو داریم نه چشمه دیدن غرور یک نفر رو

ما که اینقدر عاجزیم که نمی فهمیم پیشرفت هر کدوممون تو پیشرفت همونیه که پامون رو اینقدر جلوش می گیریم که بالاخره یه روز تو این زمین خوردن ها نتونه از جاش بلند بشه

خدایا ازت می خوام به هممون صبر بدی اینقدر که با تصمیم گیریهای عجولانمون غیر از خودمون بقیه رو هم بدبخت نکنیم

خدایا ازت می خوام که به هممون شجاعت بدی اینقدر که جرات پذیرفتن اشتباهاتمون رو داشته باشیم اینقدر که شجاع باشیم که بگیم غلط کردیم .جرات گفتن ببخشید رو بهممون بده

خدایا ازت می خوام که به همه شیعیان علی (ع) صداقت رو بدی اهل تسنن خیلی کمتر از ماها دروغ میگن .6امامی ها .اسماعیلی ها همه کمتر از ما دروغ می گن تو دروغگویی این شیعیان صاحب شب قدر موندم .شیعیانی که .............به اسم شیعه همه رو حتی خودشون رو اذیت می کنن

من تو دوستام همه جور دوستی دارم سالهاست رفیق سنی دارم سالهاست نزدیکترین کسانم از 6امامی های شهرمونن .همه هم یک گله دارن :شیعه ها فکر می کنن صاحب ایرانن

یا علی خودت کمک کن تو این شبا شیعه هات بفهمن به همه احترا م بذارن بهشون بگو ما حق نداریم کسی که باهامون هم عقیده نیست پایمالش کنیم

یه جایی یه سخنرانیه خیلی خوب منو به خودم اورد جالب اینه که بدونین این فیلم هم از طریق همین دوستا به دستم رسیده بود

چیزی که از این فیلم میشد فهمید این بود که خیانتی که شیعه به علی کرد و خیانتی که شیعه ها به تشیع کردن سنیها نکردن

به قول همون بنده خدا ما که دیگه نه حرمت لباس پیغمبر(عبا وعمامه) سرمون میشه (قابل توجه بعضیا ) نه حرمت سید حسینی سرمون میشه

ما که از تریپون مسجد تو شبای عزیز ماه رمضون ومحرم استفاده می کنیم تا جوونامون رو بکوبیم ما که از این تریپون واسه کوبیدن احزاب و ادیان شهرمون استفاده می کنیم ما که حواسمون نیست این بنده خداها فردا کنار ما می خوان تو این شهر زندگی کنن ما که حواسمون نیست شاید فردا تو این شهر کارمون به همین جماعت گیر کنه ما که حواسمون نیست  این جماعت دکتر داره مهندس داره استاد دانشگاه داره و ما بنده ها هممون محتاجیم

تو رو خدا یه کم حواسمون رو جمع کنین من یه شیعه ام اما بعضی وقتا این حرکت اینقدر زننده است که خودمون رو هم متاثر می کنه تا برسه به اونا

خدایا ازت می خوام به هممون منطق بدی به هممون شعور بدی که حواسمون باشه چی داره از دهنمون بیرون میاد

خدایا ازت می خوام بهمون معرفت بدی اینقدر که وقتی داریم یکیو زمین می زنیم یادمون بیاد این ادم یه روزی تو سخت ترین شرایط دستمون رو گرفته از اون روز تا به امروز هم هیچ فرقی نکرده جز این که الان اون چیزی که ما می خوایم نیست

خدایا ازت می خوام به همه جوونامون عشق بدی این احساس قشنگ رو اینقدر فراوون بهشون بدی که هیچ کدوممون جرات....

خدایا تو این شبای ازت می خوام به همه پدر مادرا سلامتی بدی

خدایا ازت می خوام به هممون جنبه بدی معرفت ومردونگی

به من هم عشق بدی اینقدر که بتونم تا هر لحظه که احساس کنه بهم احتیاج داره کنارش باشم مرد و مردونه

 دعا می کنم کمکم کنی نبرم خسته نشم

 کمکم کن هر لحظه که احتیاج داره دستشو بگیرم

کمکم کن کسی باشم که تو غماش کنارش باشم نه تو شادیهاش

کمکم کن تو سختیها دستش رو بگیرم نه این که تنهاش بزارم

کمکم کن درکش کنم

کمک کن جنبه این همه مردونگیشو داشته باش

 

Imam ali..


 

نوشته شده توسط من در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت


کاش میشد گفت

اره ! بد دردیه همینه ! همینه که گاهی وقتا اینقدر بهم می ریزی و اینقدر داغون می شی و اینقدر می خوای کسی نفهمه که درونت چه خبره که برای نشون دادنش از نوشته های دیگرون استفاده می کنی .. که مبادا یه وقت لای زبونت باز بشه و کسی بفهمه دردت چیه و گیر بدن و حالت گرفته شو  و .. آره ! همینه ! وقتی خودت ندونی این احساس لامصب چیه که هر روز که می گذره بیشتر اذیتت می کنه . وقتی خودت ندونی و ندونی چه طوری این طوری شد . وقتی اولش کاره ای نباشی و اتفاقی افتاده باشی تو جریان و آخرش خودت ، خود خودت کار و خراب کرده باشی .. وقتی کسی دردت و نفهمه .. .. وقتی نخوای کسی بفهمه ولی به شدت نیاز داری که کسی بفهمه و باهات حرف بزنه  .. وقتی بخواد بی تفاوت باشه .. وقتی بخوای بی تفاوت باشی .. وقتی دل یه چیزی بگه عقل یه چیز دیگه.. وقتی بخوای گریه کنی نشه .. وقتی بخوای داد بزنی نشه .. وقتی بخوای سکوت کنی اما اونم نشه ... وقتی رفتار ، عقل ، احساس همه با هم تناقض داشته باشند .. وقتی از یه فرض کاملا" درست برسی به یه حکم نیمه غلط .. بسه .. بسه دیگه .. قرار بود کسی نفهمه


 

نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت